از گور بیرون آمدم
قلب خاکستریم را از زیر گلها بیرون آوردم
لباسهایم را تکان دادم و رفتم
می دانم که باز...
نظرات ()در این شب سیماب گون
جغد نگاه آدمیان بی خواب است
از این انتزاع روح من در فغان است
بدسگالی و عجب به غایت در غریوند
دادار کو؟
این مرکب در عذاب است
نظرات ()وقتی که گامهای زمین کند می شود
وقتی که عقربها نیش خود را در زمان فرو می کنند
و ماهیها در مردمک سیاه شنا می کنند
خورشید نبض گلها را نوازش می کند
ولی خارها مثل دیروز دستهای تو را زندانی کرده اند
از این خرد شدن لحظه ها زیر چنگک دهلیزهای فکر نباید ترسید
باید زمان را با منجنیق به ورای ابدیت پرتاب کرد
نظرات ()وقتی قلم به جرم سبز نويسی پشت افکار منجمد زندانی می شود؛ بايد قطب شمال را زمزمه کرد.
نظرات ()پر شدم از او...جام را نشکستم...اما ننوشيدم.
نظرات ()از كوه و دشت و دريا گذشتم به هيچ رسيدم....از هيچ گذشتم به تو رسيدم.....از تو گذشتم به خودم رسيدم.....از خودم گذشتم به كوه رسيدم
نظرات ()کتاب را
می بندم
به سکوت
خيره می شوم
گذشته
در چشمانم جاری
آينده
در دستهای خالی
اگر
از روی گذشتة من
رد شدی
اگر
دنيای تو
لحظه ای از دنيای من شد
چشمانِ من از هميشه بازتر بودند
اما نديدم
شايد
آنگاه که
در کنارم بودی
چشمانِ من
در افق بود
نمی دانم
کدام جاده
از کنار واژه های سبز
گذشت؟ ...
اگر گذشت...
کدام شب مهتابی
صورتش را
برای ما
شست؟ ...
اگر شست ...
کدام پاييز
کدام زمستان
همسفر
روياهای ما شد؟ ...
اگر شد ...
پرهای نسيم
از هميشه
نزديکتر بود
يا قطره های خورشيد؟
وقتی چشمان تو
بوم نقاشیِ
آرزوهای من بود ...
اگر بود ...
زمين
زير پای ما
ميخنديد؟
يا آسمان
بالای نگاه ما
مي باريد؟ ...
اگر می باريد ...
از کدام پل
عبور کردی؟
کدام آينه را
شکستی؟ ...
اگر شکستی ...
دستهايت را
چرا با من
واژه کردی؟
صدايت را
چرا با من
هم شانه کردی ؟...
اگر کردی ...
تا کدام
تراشيدن دوبارة
مداد قرمزِ من
رفتی؟
با کدام
مداد رنگی
رفتی؟ ...
اگر رفتی ...
اگر بيايي
آسمان را
آبی می کنم
برگ را
سبز می کنم
اگر بيايي
ماه را
مهتابی می کنم
ستاره را
روشن و خاموش می کنم ...
اگر بيايي
پاييز را
زرد می کنم
برف را
سفيد می کنم...
اگر بيايي
شب را
تاريک می کنم
ماه را
روشن می کنم ...
اگر بيايي
چشمه را
دريا می کنم
دريا را
افق می کنم ...
اگر بيايي
ابر را
گريان می کنم
باران را
قطره می کنم ...
اگر بيايي
سنگ را
کوه می کنم
کوه را
قله می کنم ...
اگر بيايي
صحرا را
صحرا می کنم
دشت را
دشت می کنم ...
اگر بيايي ...
اگر بيايي ...
اگر بيايي ...
نظرات ()به من بگو
بگو اين گذر عقربه های زمان را
با کدام مداد رنگی ات
نقاشی می کنی ؟ ...
بگو زمان
گذشتة خاطرات توست
حالِ چشمان تو
و يا آيندة احساس تو؟ ...
بگو چشمانت
کدام نقش بر بوم آينه خواهند شد؟
صدايت
کدام رنگ سکوتِ من خواهد شد؟
حضورت
کدام سازِ من خواهد شد ؟
عبورت
کدام سنگفرشِ خيابانِ ذهنِ من خواهد شد؟
سکوتت
کدام اشک چشمانِ من خواهد شد؟
لبهايت
کدام سمتِ زمان خواهند شد ؟
از من بپرس
با آن اسب سفيد
تو را
تا کجای چشمانم می برم ؟
بپرس
با آن قايق بدونِ پارو
تو را
چطور تا وسعت غروبِ دريا می برم ؟
بپرس
با آن آينة شکسته
تو را چطور در چشمانِ خود می بينم ؟
بپرس
با آن صندلی چوبی
تو را چطور می نوازم ؟
بپرس
با آن ساز سياه
چگونه آبی می نوازم ؟
بپرس
با آن ساية خسته
چرا از نور فرار می کنم ؟
بپرس
با آن دست بسته
تو را چگونه رنگ می کنم ؟
بپرس
با آن همه لحظه های پشت گذشته
تو را چرا آينده می کنم ؟
از من بپرس ...
نظرات ()برف سفيد رو تماشا می کرد
با قنديلها ملودی می ساخت ...
روی بخار شيشه لبخند کشيد
توی سرمای زمستان راحت خوابيد ...
توی هر گوشه اين شهرِ برفی
آدمايي که سفيدی برف براشون رنگ مرگه ...
آدمايي که روی بخار شيشه "چای داغ" می کشند
آدمايي که توی زمستان دنبال جاي گرم می گردند ...
آدمايي که محکوم به زندگی توی قطبن
زندگی تو قطب، وسط شهری نزديک استوا ...
نگاه هايي که شعله های آتش رو جستجو می کنه
پاهايي که تا زانو توي برف فرو رفته ...
صدايي که ملودی اون يخ زده
دستهايي که انگشتهای اون ميلرزه ...
نفسهايي که انگار زير آب کشيده می شن
آرزوهايي که روی شيشه نوشته می شن ...
پاهايي که از سايه فراری هستن
چشمهايي که به دنبال آفتاب هستن ...
درهايي که هيچ وقت بر روی اونا باز نميشه
راه هايي که هميشه بر روی اونا بسته ميشه ...
ديوارها برای اونا بلند
نردبان برای اونا کوتاه ...
خانة گرم برای اونا رويا
نگاه مردم برای اونا رنگ ريا ...
سرما از اين آدما شرمنده نيست
گرما هم دوست اين آدما نيست ...
توی هر گوشه اين شهر ما اونا رو می بينيم
ما فقط يخ زدن اونا رو تماشا می کنيم ...
ما يخ زدن اونا رو از پشت شيشه می بينيم
بارشِ برف رو می بينيم و لبخند می زنيم ...
از کنار اونا رد می شيم
صدای نفس اونا رو می شنويم ...
به اونا می گيم : "همينجا که هستی بشين
می خوام يه آدم برفی از روت بسازم" ...
می خوام يه آدم برفی از روت بسازم
می خوام يه آدم برفی از روت بسازم ...
نظرات ()دوران کودکی گذشت
دوران بازيهای بچه گانه
چه زيبا بود پرواز قاصدک
چه زيبا بود صندوقچة مادربزرگ
چقدر دوست داشتنی مورچة کارگر
چه لطيف آواز قطره های باران
دوران کودکی گذشت
دوران بازی با خرس کوچولو
چه زيبا بود شهر وقتی لباس برفی به تن می کرد
چه نزديک بود کوه های دور
به خير ياد آدمهايي که قلم به دست ما دادند
به خير ياد دوستانی که شريک بازيهای کودکانه ما بودند
درود بر آدمهايي که برای ساختن جادة زندگی به ما سنگی دادند
درود بر جهانی که زيبايي هايش را تقديم به دو چشم کنجکاو کرد
گذشت دوران کودکی
دوران شمردن ستاره ها
ديگه به گلهای سرخ باغچه آب نميديم
ديگه به دنبال فرق خورشيد با گل آفتابگردان نمی گرديم
ديگه نميگيم چرا ريش پدربزرگ سفيده
چراصدای مادربزرگ ميلرزه
ديگه از ابرها مجسمه نمی سازيم
به مادر نميگيم آسمان چرا سبز نيست
ديگه با شنهای ساحل بازی نمی کنيم
توی دفتر نقاشی، برگِ درخت نمی کشيم
حالا فکر می کنيم که بزرگ شديم
فکر می کنيم بزرگ بودن يعنی ديدن چندتا فصل پاييز
فکر می کنيم همه چيز رو می دونيم
فقط به خاطر اينکه ديگه نمی پرسيم خدا کجاست
دوران کودکی گذشت
ولی ما هنوز نمی دونيم از کجا اومديم
دوران کودکی گذشت
ولی ما هنوز نمی دونيم چرا آسمون سبز نيست
دوران کودکی گذشت
ما هنوز نصف جادة زندگی رو هم نساختيم
دوران کودکی گذشت
ديگه هر روز چشمان ما اتفاق تازه نمی بينه
ديگه آمدن پاييز رو از زرد شدن برگ درخت نمی فهميم
ديگه نمی پرسيم چرا وقتی به مرکز نور نگاه می کنيم جايي رو نمی بينيم
گذشت فصلهای بهاری که به ماهی قرمز توی تنگ غذا می داديم
گذشت روزهاي گرم تابستانی که به علفهای هرز آب می داديم
دوران کودکی گذشت
ولی ما فکر می کنيم که بزرگ شديم
ولی ما فکر می کنيم که بزرگ شديم
فکر می کنيم که بزرگ شديم
بزرگ شديم
بزرگ
بزرگ
نظرات ()شبی که
سکوت مهر خود را
بر تاريکی می زند ...
ماه
تازه متولد شده ...
ستاره
در آسمان
پلک می زند...
بوی شب
دامان درختها را
نوازش می کند...
نسيم
سمفونی برگها را
رهبری می کند ...
پنجره مرا
صدا می زند
پنجره ای که
به آسمان لبخند می زند ...
ماه
صورت خود را
در چشمان من
می شويد...
ستاره
به گذشتة من
چشمک می زند ...
به سکوت می گويم :
" لطفا مرا به گذشته ببر"...
سکوت
دست مرا
می گيرد
به جايي می برد
که ماه صورت خود را
در چشمان تو نيز
می شست ...
سکوت
مرا با خود می بـَرد
جايي که ستاره
به آينده ما
چشمک ميزد ...
جايي که
درخت
دامان خدا را
برای ما
تکان ميداد ...
جايي که
برگ
ساز خود را
برای ما
کوک می کرد ...
جايي که
شب
خود را
برای ما
عطرآگين می کرد ...
به سکوت می گويم :
" لطفا صبر کن
مرا به آينده باز نگردان " ...
کاش می توانستم
کليدی از سکوت بسازم
کليدی که
هرگاه خواستم
بتوانم قفل پنجره گذشته را
با آن باز کنم ...
کاش می توانستم کليدی از سکوت بسازم ...
نظرات ()عشق، تمناي يک آرزو نيست
عشق، گذشتن از ديوار بلند تصميم نيست
عشق، تصوير يک رويا نيست
عشق، طوفان امواج دريا نيست
عشق، بوم نقاشی عاشق نيست
عشق، رقص نتهای آهنگساز نيست
عشق، درد مشترک نيست
سکوت نيست
فرياد نيز
عشق، زندانی شدن در احساس نيست
تکرار شدن در آينه نيست
شمع نيست
پروانه نيز
عشق، تصميم شکونه برای ميوه شدن نيست
ترديدِ غنچه برای شکفتن نيست
ترسيمِ سايه روی خاک نيست
عشق، دريا شدنِ قطره نيست
درخت شدنِ برگ نيست
راهی شدنِ قاصدک نيست ...
انتظارِ شنهای ساحل برای نوازش موج، عشق نيست
امتدادِ دره تا کوه، عشق نيست
چشمکِ فانوسِ دريايي برای قايقران نيست ...
شک نيست
ترديد نيست
نياز نيست
درمان نيست
واژه نيست
آهنگ نيست
شعر نيست
داستان نيست
تلخ نيست
شيرين نيست
سرد نيست
گرم نيست
عشق، قرمزترين صفحه دفتر زندگی نيست
عشق، نيست لرزش احساس بر روی نگاه
نيست يکی شدن دستهای سرد و گرم
نيست همآهنگ شدن ملودیِ قدمها بر روی
سنگفرش خيابان
عشق، نيست لحظه شدن در قانون زمان
نيست مکث لبخند برای لبخند
نيست صدای سکوت يک احساس
عشق، نيست نسيم شدن طوفان
نيست سرک کشيدنِ خورشيد از پشتِ ابر سياه
نيست ذوب شدن ماه در انتظار زمين
عشق، نيست ترک خوردن کوزة گِلی
نيست بوی عطر گلهای ياسِ باغچه
نيست سبز شدن مزرعة کشاورز
عشق، چيز ديگريست
عاشق، کس ديگريست
معشوق، کس ديگر
عشق، چيز ديگريست
عشق، چيز ديگريست
عشق، چيز ديگريست
نظرات ()با من بيا
با من بيا
تا ابتدای نگاه
تا انتهای احساس ...
با من بيا
از جاده های دور
با کوله باری از من ...
با من بيا
با دستهايي پر از زمين
با چشمانی روشن تر از ستاره ...
با من بيا
با رد پايي از گذشته
تا آن کوه بلند
تا آن برگ زرد
تا آن درخت پير
تا آن دريای بيکران
تا آن افق زرد
تا آن بارانِ قطره های تنها
تا آن شاليزار، پر از دستانِ کشاورز
تا آن صحرای نشسته برایِ سکوت
با من بيا
با آينده ای پر از رفتن
تا آن عبور دوباره پاييز
تا آن چشمک شبِ تاريک
تا آن گيسوان بلند درخت بيد
تا آن نگاه آرام مهتاب
تا آن لحظة پيوستن احساس به پرواز ...
با من بيا
از بلند راهِ لحظه ها
تا اين در ...
و باز کن در را
باز کن در را
با کليدی از من ...
با من بيا
مثل يک رويا
که از شيرين ترين خوابهای دنيا مياد
و به دنياي کوچک من
پا ميذاره ...
با من بيا
تا همين نزديکي
تا آن نيمکت که در انتظار غروب است
تا آن سنگفرش که در انتظار عبور است
تا آن ترانه که در انتظار سکوت است
تا آن غزل که در انتظار مرور است
تا آن کاغذ سفيد که در انتظار شاعر است
تا آن بومی که در انتظار نقش است
تا آن نقشی که در انتظار نقاش است
تا آن ديواری که در انتظار شکستن است
تا آن دری که در انتظار بسته شدن است ...
با من بيا
که اين جاده
فقط
يک مقصد داره...
و اون مقصد
بستنِ کتابِ زندگي ست
کتابی پر از صفحات قرمز
کتابی پر از تو و من
کتابی قرمزتر از همه کتابهای ديگه
صفحاتی سياه تر از همه صفحات ديگه ...
با من بيا
تا آن کتاب
کتابی نوشته شده با قلم زمان
کتابی نوشته شده با قلم زمان ...
نظرات ()شمعی
روشن در انتهای جاده
که نورش را نمی بينم
و نمی دانم
تا غروبِ دوبارة آغازی ديگر
روشن خواهد بود يا نه؟ ...
نمی دانم
نمی دانم چرا زندگی
جامه سياه بر تن کرده
چرا تا اعترافِ قرمز نگاهِ سبز
قرنها فاصله هست؟ ...
جاده بی انتهاست
پاهايم خسته نيستند
ولی راه رفتن را فراموش کرده اند
دستهايم بسته نيستند
اما حس کردن را جا گذاشتند
کنارِ افتادنِ برگِ غم ...
صدايي می شنوم
می گويد : نيست پايان، مرگِ تپشِ قطره های باران
صدايي که نمی گويد :
مرگ لحظه های سبز، پايان است
پايانِ تپيدنِ اکسيژن در ششها ...
دری می بينم
باز است ...
آنسوی در من هستم
و آرزوهايي اين سوی در ...
منی که در را بدون کليدی
قفل خواهد کرد ...
آسمان به زمين نزديک است
در دستهاي شبهای تاريک
ستاره ای که نيمی از آن در دستهاي من است
دستهايي که توانِ لمسِ آسمان را ندارند
از نزديکترين نزديک ...
افکارم تنيده می شوند
به دور عقرب های کوچکِ زمان ...
آنقدر که اگر زمان از جريان ترديد کند
نمی توانم اين پيچش را باز کنم ...
گرمترين لحظه های سرد زندگی
بر نخواهد گشت
حتی در داغترين فصلِ خيال من
در گرمترين لحظه های نگاه من ...
نسيمی نخواهد وزيد
تا بهارِ پيرِ شکوفه
در انتظار چشمانِ من است
نسيمی که وزش اش
تنديسِ آرامشی است
که در گذشته
جا ماند ...
آب دريا از هميشه شيرين تر است
اما ظرفی برای نوشيدن نيست
افق از هميشه نزديک تر است
و غروب نيز ....
نظرات ()زرد است
زرد است
و زمانی سبز بود
روزهای سبز
در دستان درختی بود
درختی پر از دستان من ...
اينجا همان جايي است که
چشمان آدمها سبز بود ...
قدمهايم، در ابتدای راه
و انتهای راه، در چشمانم
چشمانی که زرد است
چشمانی که ديگر سبز نيست ...
درختها با دستهای خالی
و زمين
آينه درختهای سبزِ گذشته
اما زرد
زمينی زرد
پر از گذشته ای سبز ...
بر روی گذشته ای سبز
قدم می زنم
زمين ساز خود را
کوک می کند
و موسيقی زرد می نوازد ...
ابرها در آسمان هستند
ابرهايي که زرد می شوند
می بارند و زرد می شوند
پاييز را دوست دارم ...
نظرات ()دانه های زنجير زندگی را
می شمارم
کم است !
دانه ای هست که
پيدايش نمی کنم
و نمی دانم
چطور بدون آن
دو تکه زنجير را
به هم وصل کنم ...
دانه هايي پيدا می کنم !
شايد شبيه همان دانه ای که
کم است ...
پايي
برای پيدا کردن نمانده
پيدا کردن
آن دانه ناب ...
وسوسه می شوم!
وسوسه می شوم از خستگی فرار کنم
و به جای آن دانه ناب
يکی از همان دانه های مشابه را
در زنجير زندگی ام جای دهم...
زنجير زندگی ديگر دو تکه نيست
پايي برای
جستجوی دوباره
لازم نيست
دانه مشابه به راحتی
جای خود را
پذيرفت ...
زنجير زندگی را
به آن طرف
ديوار آينده پرتاب می کنم
و از آن بالا می روم ...
پاره می شود !
زنجير
پاره می شود !
از جايي که وسوسه زندگی می کرد
از جايي که پاهای خسته زندگی مي کرد
از جايي که نااميدی زندگی می کرد
از جايي که دانه مشابه زندگی می کرد...
پرت می شوم از آينده به جايي
که حتی گذشته نيست
محکم
به زمين می خورم
منی که
نيمی از زنجير زندگی را
بالا رفته بودم
درست جايي زمين می خورم که
دانه ناب کنار من است ...
دانه ناب کنار چشمان من است
کنار چشمانی که
برای هميشه بسته می شوند ! ...
نظرات ()ماهی از روح دريا
تنفس می کند
من در روح دريا
غرق می شوم ...
پرنده در هوا
شناور
من در بند نامرئيِ
کشفِ "نيوتن" هستم
شيرين جان کوه
می کَنَد
من گرفتار در
کندیِ پاها، سستیِ دستها ...
فيلِ پادشاهِ بزرگی
بی آزار، آرام، زيبا
من چه؟
سوار او می شوم !
اگر من به بزرگی فيل بودم
ديگران فقط در رويا سوار من می شدند؟!
عنکبوت کوچکتر از
انگشتان من
ولی، ريسمانی که او می سازد
محکمتر از ريسمانی
که ما
در بزرگترين کارخانه ها
می سازيم!
ما، ما می سازيم!
سبزپوست، کنار برکه
برای ستاره ها
آواز می خواند...
من کنار برکه
به دوتا شدن خودم
فکر می کنم !
قو در درياچه
عاشقانه در جايي می ماند
و می ميرد که جفتش ...
من چه؟
من چطور عاشقانه خواهم مرد؟
اگر عاشق باشم !
پرستو کوچ می کند
به جايي می رود
که طبيعت او را
بپذيرد ...
من همين جا که هستم می مانم
طبيعت را تغيير می دهم
مجبورش می کنم
بودنِ مرا تحمل کند!
خفاش، بدون چشم می بيند!
من با داشتن دو چشم نمی بينم !
جغد در تاريکی می بيند
من در روشنايي نمی بينم!
مار، بدون داشتن پا، موج می زند!
من با داشتن دو تا پا
زندانیِ ديوارهايي هستم
که خودم ساختم!
گرگ، فرياد می زند
ماه می شنود
بيشتر می درخشد!
من فرياد مي زنم
فقط
ديوارة نازک سکوتم
ترک بر می دارد !
کوهان به پشت، بدون آب
تمام صحرا را
کشف می کند
من با داشتن خانه متحرک
حتی به صحرا فکر نمی کنم!
دارکوب با درخت پير
حرف می زند
صدای حرف زدن او
به گوش
همه جنگل می رسد
من با شهر
حرف می زنم
صدای حرف زدن مرا
کدام شهرنشين می شنود!
عقاب از بالای قله
به آن نگاه می کند
من از اين پايين
به سختی قله را
می بينم!
آفتاب پرست، رنگ عوض می کند تا
با طبيعت يکی شود
من رنگ عوض می کنم
تا از طبيعت جدا شوم!
زنبور از خونِ گل
عسل می سازد
من از گل
مجسمه خشک می سازم!
پروانه ي زيبا بال
باغبانِ دشتِ بيکران است
گلهای باغِ کوچک من
در حسرت قطره های آب است!
نظرات ()شاخه های خشک شدة نسيم
چشمه های پرشده از اسيد
آتش سرد، در انعکاسِ نگاه
صدای سکوت، محو در فريادِ نگاه
دفتر سبز، اسير قلم سياه
شيوه زندگی، بردة ريا
زمان، بوم نقاشیِ آدمها
آينده، صفحه ورق خوردة زمان
سياه ترين لحظه های من، روی بوم نقاشی
در پی قلمی بی رنگ برای ترسيم لحظه های سياه
جسمی از بی نهايت
فکری رقيبِ بی نهايت
مرزی به وسعتِ احساس
شروع شدنِ پايان
درهای زندانِ تکرار باز
جادة تفاوت باريک و بلند
تولد، پايانِ دوبارة زندگی
مرگ، آغاز دوبارة پايان
حقيقت، ساده تر از افتادن سيب
صداقت، پنهان تر از نفس کشيدن برگ
جزيره، فراری از ذهن دريا
قايقی بدون پارو، وسط دريا
کليد ساخته شد ولی قفلی برای باز کردن نيست ....
نظرات ()آخرين پله خاموش می شود
در را باز می کنم
وارد می شوم
تاريک است
پر از سکوت
و من پر از نگاه...
در محروم می کند
باريکه نور را
از چشمان من...
صدای بسته شدن
به سکوت اضافه می شود
لحظه ای آن را کمرنگ می کند ...
فانوسی به طرف من می آيد
دست راستم فانوس می شود...
نور پله های جلوی در را
به من معرفی می کند
پله هايي منتظر پاهايم...
اگر فانوس در دستم نبود
از دری که آمدم برمی گشتم
و وارد گذشته می شدم
من فانوس، دارم
می خواهم بدانم
بعد از آخرين پله
چه حقيقتی در انتظار من است
چه کسی زودتر از من به آنجا رسيده
می خواهم بدانم
بعد از آخرين پله
احساس چه رنگی دارد
دومين پله فرزندِ اولين می شود
باز هم ادامه می دهم
فانوس هنوز روشن است
پس می روم...
دري می بينم
نمی توانم بازش کنم
پس می روم
باز هم دری می بينم
نمی توانم بازش کنم
فقط می توانم از لنگرگاه کليد
آنسوی در را نگاه کنم
بالا می روم...
پشت سرم را نگاه می کنم
تاريک است
و گذشته ای نيست
گذشته در ابتدای پله ها جا ماند...
دوست دارم برگردم
دوباره گذشته را ببينم
ولی فانوس از روشن بودن
ترديد می کند...
بيشتر از نيمی از پله ها را می شناسم
پس اگر برگردم
فانوس خاموش خواهد شد
و من را ميان گذشته
و آينده
تنها خواهد گذاشت
به طرف بالا می روم
با پله ها طوری آشنا می شوم
که بار دومی اگر باشد
من آنها را نخواهم شناخت ...
درهايي بين راه می بينم
بر خلاف درهای قبل، باز هستند
ولی نور فانوس، محو، محو، محوتر می شود...
درهای بازی که فرقی با درهای بسته ندارند ...
پايم می لغزد
زمين می خورم
فانوس به گذشته می افتد
برمی گردم و آن را بر می دارم
فرصت نمی کنم
نگاه خود را هم به گذشته ببرم...
باز هم می روم
فانوس ديگری می بينم که نورش آنقدر زياد است
که هم می توانم با آن به گذشته برگردم
هم می توانم به طرف آخرين پله بروم
و فرصت بيشتری نيز
برای باز کردن درهای بسته داشته باشم...
ولی نمی توانم فانوس پير را
که تمام پله ها را با آن گذرانده ام
رها کنم...
با فانوس پير خودم ادامه می دهم
با اينکه می دانم سريعتر از اين نمی توانم بدوم ...
فانوس به سکوت روشنايي خود نزديک می شود
کاش می توانستم پرواز کنم
می دوم
می دوم
می دوم...
رسيدم
رسيدم
رسيدم به آخرين پله
چه سود !
فانوس در دستان من است
خاموش
خاموش
فانوس خاموش است ...
کاش می توانستم ببينم احساس پس از آخرين پله چه رنگی دارد !
نظرات ()اولين روز٬ اولين نوشته...
اميدوارم نوشته ها و شعرهايم تاثير مثبتی در حرکت دادن عقربه های زمان داشته باشه.
هميشه شاد باشيد...
نظرات ()